تبليغاتX
باغ پيامبر و سرگردان


 

گفتند : چهل شب حياط خانه ات را آب و جارو كن. شب چهلمين ، خضر (ع) خواهد آمد. چهل سال خانه ام را رفتم و روبيدم و خضر (ع) نيامد. زيرا فراموش كرده بودم حياط خلوت دلم را جارو كنم.

گفتند: چله نشيني كن. چهل شب خودت باش و خدا و خلوتت. شب چهلمين بر بام آسمان خواهي رفت. و من چهل سال از چله بزرگ زمسان تا چله كوچك تابستان به چله نشستم، اما هرگز بلندي را بوي نبردم. زيرا از ياد برده بودم كه خودم را به چهلستون دنيا زنجير كرده ام.

به اينجا كه ميرسم نا اميد مي شوم، آن قدر كه مي خواهم همه ي سرازيري جهنم را يكريز بدوم. اما فرشته اي دستم را ميگيرد و ميگويد: هنوز فرصت هست، به آسمان نگاه كن. خدا چلچراغي از آسمان آويخته است كه هر چراغش دلي است. دلت را روشن كن. تا چلچراغ خدا را بيفروزي. فرشته شمعي به من مي دهد و مي رود.

راستي امشب به آسمان نگاه كن، ببين چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است.

نوشته شده توسط بهنام شعبانی در ساعت 7:24 | لینک  | 

نوشته شده توسط بهنام شعبانی در ساعت 8:7 | لینک  | 

 

مولانا در بيان اينكه شكوه و زيبايي موجودات برخاسته از عشق است حكايتي لطيف و كوتاه مي آورد. روزي مجنون در كوي ليلي سگي ديد و او را بنواخت و عزيزش داشت. بدو گفتند : مجنون! اين ديگر چه فعلي است كه از تو سر زده ؟! تو را با سگ چه كار ؟! مگر نمي داني كه سگ آلوده و پليد است ؟! مجنون پاسخ داد : اگر از منظري كه من به اين سگ مي نگرم بدو بنگري او را زيبا و پاك خواهي يافت.

 

گفت ليلي را خليف  كان  توي       كز  تو  مجنون  شد  پريشان  و غوي؟

از دگر خوبان، تو افزون نيستي      گفت: خامُش، چون تو مجنون نيستي

 

نوشته شده توسط بهنام شعبانی در ساعت 20:36 | لینک  | 

برگ علفي به برگ پاييزي گفت:

هنگام سقوط چه همهمه اي مي كني! تو همه خواب زمستاني ام را مي آشوبي.

برگ پاييزي خشمگين گفت:

اي فرومايه و حقير! اي بي آواز و تند خو! تو در بلنداي آسمان زندگي نكرده اي و نمي تواني با صدايي خوش نغمه سرايي كني.

آنگاه برگ پاييزي بر زمين افتاد و به خواب رفت. هنگامي كه بهار آمد. از خواب برخاست. او برگ علف شده بود.

و هنگام پاييز، كه خوابي زمستاني او را در خود گرفته بود، بالاي سرش در فضا، برگ ها سقوط مي كردند. او با خود گفت: آه، اين برگ هاي پاييزي، چه همهمه و جنجالي مي كنند! آنها همه ي خواب زمستاني ام را مي آشوبند.

 

نوشته شده توسط بهنام شعبانی در ساعت 22:13 | لینک  | 

ناپلئون روزى درباره مسلمين فكر كرد و پرسيد: مركز آنان كجاست ؟ گفتند: مصر. وقتى با يك مترجم به كشور مصر مسافرت كرد، و به كتابخانه وارد شد. مترجم قرآن را باز كرد و اين آيه آمد: (براستى كه دين قرآن هدايت مى كند بآنچه درست و محكمتر است و بر مؤ منان بشارت مى دهد، وقتى مترجم اين آيه را براى او خواند و ترجمه كرد؛ از كتابخانه بيرون آمد و شب را تا صبح بفكر اين آيه بود. صبح باز به كتابخانه آمد و مترجم آياتى ديگر از قرآن را برايش ترجمه كرد.
روز سوم هم مترجم از قرآن براى او ترجمه كرد و خواند. ناپلئون از قرآن سئوال كرد. گفت : اينان معتقدند كه خداوند قرآن را بر پيامبر آخرالزمان محمد صلى الله عليه و آله نازل كرده است و تا قيامت كتاب هدايت آنان است .
ناپلئون گفت : آنچه من از اين كتاب استفاده كردم اينطور احساس نمودم كه (اول ) اگر مسلمين از دستورات جامع اين كتاب استفاده كنند روى ذلت نخواهند ديد. (دوم ) تا زمانيكه قرآن بين آنها حكومت كند، مسلمانان تسليم ما غربيها نخواهند شد؛ مگر ما بين آنها و قرآن جدائى بيفكنيم .

نوشته شده توسط بهنام شعبانی در ساعت 22:10 | لینک  |