تبليغاتX
باغ پيامبر و سرگردان


 

 

| Copyright © 2009 ‌‌‌‌Behnam Shabani | All rights reserved |

نوشته شده توسط بهنام شعبانی در ساعت 20:40 | لینک  | 

نوشته شده توسط بهنام شعبانی در ساعت 22:22 | لینک  | 

مردی در ساحل رودخانه ای نشسته بود که ناگهان متوجه شد مرد دیگری در چنگال امواج خروشان رودخانه گرفتار شده است و کمک می طلبد. داخل رودخانه شد و مرد را به ساحل نجات آورد، به او تنفس مصنوعی داد. جراحاتش را پانسمان کرد و پزشک را به بالینش آورد. هنوز حال غریق جا نیامده بود که شنید دو نفر دیگر در حال غرق شدن در رودخانه اند و کمک می خواهند. دوباره به رودخانه پرید و به زحمت آن دو نفر را هم نجات داد. اما پش از آن که فرصت تفکر پیدا کند صدای چهار نفر دیگر را که در حال غرق شدن بودند شنید. بالآخره آن مرد آنقدر قربانی نجات داد که خودش خسته شده و از پا افتاد. ولی صدای فریاد کمک از طرف رودخانه قطع نمی شد. کاش  این مرد خیر خواه چند قدمی به طرف بالای رودخانه می رفت و متوجه می شد که دیوانه ای مردم را یکی یکی به آب می اندازد. در این صورت این همه انرژی صرف نمی کرد و به جای رفع معلول به مبارزه با علت می پرداخت و جان افراد بیشتری را نجات می داد.

نوشته شده توسط بهنام شعبانی در ساعت 16:43 | لینک  | 

 

گفتند : چهل شب حياط خانه ات را آب و جارو كن. شب چهلمين ، خضر (ع) خواهد آمد. چهل سال خانه ام را رفتم و روبيدم و خضر (ع) نيامد. زيرا فراموش كرده بودم حياط خلوت دلم را جارو كنم.

گفتند: چله نشيني كن. چهل شب خودت باش و خدا و خلوتت. شب چهلمين بر بام آسمان خواهي رفت. و من چهل سال از چله بزرگ زمسان تا چله كوچك تابستان به چله نشستم، اما هرگز بلندي را بوي نبردم. زيرا از ياد برده بودم كه خودم را به چهلستون دنيا زنجير كرده ام.

به اينجا كه ميرسم نا اميد مي شوم، آن قدر كه مي خواهم همه ي سرازيري جهنم را يكريز بدوم. اما فرشته اي دستم را ميگيرد و ميگويد: هنوز فرصت هست، به آسمان نگاه كن. خدا چلچراغي از آسمان آويخته است كه هر چراغش دلي است. دلت را روشن كن. تا چلچراغ خدا را بيفروزي. فرشته شمعي به من مي دهد و مي رود.

راستي امشب به آسمان نگاه كن، ببين چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است.

نوشته شده توسط بهنام شعبانی در ساعت 7:24 | لینک  | 

نوشته شده توسط بهنام شعبانی در ساعت 8:7 | لینک  |