مولانا در بيان اينكه شكوه و زيبايي موجودات برخاسته از عشق است حكايتي لطيف و كوتاه مي آورد. روزي مجنون در كوي ليلي سگي ديد و او را بنواخت و عزيزش داشت. بدو گفتند : مجنون! اين ديگر چه فعلي است كه از تو سر زده ؟! تو را با سگ چه كار ؟! مگر نمي داني كه سگ آلوده و پليد است ؟! مجنون پاسخ داد : اگر از منظري كه من به اين سگ مي نگرم بدو بنگري او را زيبا و پاك خواهي يافت.
گفت ليلي را خليف كان توي كز تو مجنون شد پريشان و غوي؟
از دگر خوبان، تو افزون نيستي گفت: خامُش، چون تو مجنون نيستي
برگ علفي به برگ پاييزي گفت:
هنگام سقوط چه همهمه اي مي كني! تو همه خواب زمستاني ام را مي آشوبي.
برگ پاييزي خشمگين گفت:
اي فرومايه و حقير! اي بي آواز و تند خو! تو در بلنداي آسمان زندگي نكرده اي و نمي تواني با صدايي خوش نغمه سرايي كني.
آنگاه برگ پاييزي بر زمين افتاد و به خواب رفت. هنگامي كه بهار آمد. از خواب برخاست. او برگ علف شده بود.
و هنگام پاييز، كه خوابي زمستاني او را در خود گرفته بود، بالاي سرش در فضا، برگ ها سقوط مي كردند. او با خود گفت: آه، اين برگ هاي پاييزي، چه همهمه و جنجالي مي كنند! آنها همه ي خواب زمستاني ام را مي آشوبند.


