
مردی در ساحل رودخانه ای نشسته بود که ناگهان متوجه شد مرد دیگری در چنگال امواج خروشان رودخانه گرفتار شده است و کمک می طلبد. داخل رودخانه شد و مرد را به ساحل نجات آورد، به او تنفس مصنوعی داد. جراحاتش را پانسمان کرد و پزشک را به بالینش آورد. هنوز حال غریق جا نیامده بود که شنید دو نفر دیگر در حال غرق شدن در رودخانه اند و کمک می خواهند. دوباره به رودخانه پرید و به زحمت آن دو نفر را هم نجات داد. اما پش از آن که فرصت تفکر پیدا کند صدای چهار نفر دیگر را که در حال غرق شدن بودند شنید. بالآخره آن مرد آنقدر قربانی نجات داد که خودش خسته شده و از پا افتاد. ولی صدای فریاد کمک از طرف رودخانه قطع نمی شد. کاش این مرد خیر خواه چند قدمی به طرف بالای رودخانه می رفت و متوجه می شد که دیوانه ای مردم را یکی یکی به آب می اندازد. در این صورت این همه انرژی صرف نمی کرد و به جای رفع معلول به مبارزه با علت می پرداخت و جان افراد بیشتری را نجات می داد.

گفتند : چهل شب حياط خانه ات را آب و جارو كن. شب چهلمين ، خضر (ع) خواهد آمد. چهل سال خانه ام را رفتم و روبيدم و خضر (ع) نيامد. زيرا فراموش كرده بودم حياط خلوت دلم را جارو كنم.
گفتند: چله نشيني كن. چهل شب خودت باش و خدا و خلوتت. شب چهلمين بر بام آسمان خواهي رفت. و من چهل سال از چله بزرگ زمسان تا چله كوچك تابستان به چله نشستم، اما هرگز بلندي را بوي نبردم. زيرا از ياد برده بودم كه خودم را به چهلستون دنيا زنجير كرده ام.
به اينجا كه ميرسم نا اميد مي شوم، آن قدر كه مي خواهم همه ي سرازيري جهنم را يكريز بدوم. اما فرشته اي دستم را ميگيرد و ميگويد: هنوز فرصت هست، به آسمان نگاه كن. خدا چلچراغي از آسمان آويخته است كه هر چراغش دلي است. دلت را روشن كن. تا چلچراغ خدا را بيفروزي. فرشته شمعي به من مي دهد و مي رود.
راستي امشب به آسمان نگاه كن، ببين چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است.
مولانا در بيان اينكه شكوه و زيبايي موجودات برخاسته از عشق است حكايتي لطيف و كوتاه مي آورد. روزي مجنون در كوي ليلي سگي ديد و او را بنواخت و عزيزش داشت. بدو گفتند : مجنون! اين ديگر چه فعلي است كه از تو سر زده ؟! تو را با سگ چه كار ؟! مگر نمي داني كه سگ آلوده و پليد است ؟! مجنون پاسخ داد : اگر از منظري كه من به اين سگ مي نگرم بدو بنگري او را زيبا و پاك خواهي يافت.
گفت ليلي را خليف كان توي كز تو مجنون شد پريشان و غوي؟
از دگر خوبان، تو افزون نيستي گفت: خامُش، چون تو مجنون نيستي

ناپلئون روزى درباره مسلمين فكر كرد و پرسيد: مركز آنان كجاست ؟ گفتند: مصر. وقتى با يك مترجم به كشور مصر مسافرت كرد، و به كتابخانه وارد شد. مترجم قرآن را باز كرد و اين آيه آمد: (براستى كه دين قرآن هدايت مى كند بآنچه درست و محكمتر است و بر مؤ منان بشارت مى دهد، وقتى مترجم اين آيه را براى او خواند و ترجمه كرد؛ از كتابخانه بيرون آمد و شب را تا صبح بفكر اين آيه بود. صبح باز به كتابخانه آمد و مترجم آياتى ديگر از قرآن را برايش ترجمه كرد.
روز سوم هم مترجم از قرآن براى او ترجمه كرد و خواند. ناپلئون از قرآن سئوال كرد. گفت : اينان معتقدند كه خداوند قرآن را بر پيامبر آخرالزمان محمد صلى الله عليه و آله نازل كرده است و تا قيامت كتاب هدايت آنان است .
ناپلئون گفت : آنچه من از اين كتاب استفاده كردم اينطور احساس نمودم كه (اول ) اگر مسلمين از دستورات جامع اين كتاب استفاده كنند روى ذلت نخواهند ديد. (دوم ) تا زمانيكه قرآن بين آنها حكومت كند، مسلمانان تسليم ما غربيها نخواهند شد؛ مگر ما بين آنها و قرآن جدائى بيفكنيم .

ابراهيم اطروش مى گويد: با معرفت كرخى بر كنار دجله نشسته بوديم .
ديديم عده اى جوان در قايقى نشسته و در ضمن حركت به قاضى و آوازه خوانى و نواختن موسيقى و شرب خمر مشغول هستند.
بعضى از دوستان از معروف كرخى خواستند كه آنها را نفرين كند. او دستهايش را بلند كرد و گفت : خدايا همانطور كه آنها را در دنيا شاد كردى ، در آخرت هم آنان را شاد بفرما!
دوستان به او گفتند: ما از تو خواستيم آنها را نفرين كنى ، اما تو برايشان دعا كردى ؟
او گفت : اگر خدا بخواهد آنها را در آخرت شاد فرمايد وسائل توبه كردن آنان را فراهم مى آورد.
منصور دوانيقى روزى به عمرو گفت : مرا پندى بده ! گفت : از ديده گويم يا از شنيدنيها؟
منصور گفت : از چشمت ديدى بگو. عمرو گفت : چون عمر عبدالعزيز وفات يافت او را يازده پسر ماند و ارث او هفده دينار بود كه هر پسرى را هيجده قيراط شد.
هشام بن عبدالملك چون وفات كرد او را هم يازده پسر بود كه هر يك از ايشان را هزار هزار (يك ميليون ) دينار ميراث رسيد.
پس از مدتى كوتاه ، پسر عمر بن عبدالعزيز را ديدم كه به يك روز صد اسب در راه خداى عزوجل بخشيد، و از پسران هشام يكى را ديدم كه بر راه نشسته بود و از خلق صدقه مى خواست .
اگر عاقل تاءمل كند داند كه به دنيا و نعمت او نبايد دل بست كه تغييرپذير است .

روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله با ابوبكر كنار هم نشسته بودند. در اين موقع شخصى آمد و به ابوبكر دشنام داد.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ساكت و آرام نظاره گر بود. وقتى شخص دشنام دهنده ساكت شد ابوبكر به دفاع از خود به جوابگوئى و دشنام دادن به او پرداخت .
همين كه ابوبكر زبان به ناسزاگوئى باز كرد، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از جاى برخاست تا از نزد ايشان دور شود. وقتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از جاى خود بلند شد، به ابوبكر گفت : اى ابوبكر، وقتى كه آن شخص به تو دشنام مى داد، فرشته اى از جانب خداوند به دفاع از تو جوابگوى او بود، اما هنگامى كه تو شروع به ناسزاگوئى كردى آن فرشته شما را ترك كرده و از نزد شما دور شد و به جاى او شيطان آمد. من هم كسى نيستم كه در مجلسى بنشينم كه در آن مجلس شيطان حضور داشته باشد.
شاگردان و ياران امام صادق عليه السلام به گرد او حلقه زده بودند. امام از يكى از يارانش پرسيد: به چه كسى (فتى ) (جوان ) مى گويند؟
او در پاسخ عرض كرد: آن كسى كه در سن جوانى است .
فرمود: با اينكه اصحاب كهف در سنين پيرى بودند خداوند آنها را به خاطر ايمانى كه داشتند با عنوان (جوان ) ياد كرده است در آيه 10 سوره كهف مى فرمايد:
(ياد آور زمانى را كه اين گروه جوانان به غار پناه بردند)
آنگاه در پايان حضرت فرمود:
(هركس به خدا ايمان داشته باشد و تقوا پيشه كند، جوان (مرد) است .)


