تبليغاتX
باغ پيامبر و سرگردان - مرد دیوانه


مردی در ساحل رودخانه ای نشسته بود که ناگهان متوجه شد مرد دیگری در چنگال امواج خروشان رودخانه گرفتار شده است و کمک می طلبد. داخل رودخانه شد و مرد را به ساحل نجات آورد، به او تنفس مصنوعی داد. جراحاتش را پانسمان کرد و پزشک را به بالینش آورد. هنوز حال غریق جا نیامده بود که شنید دو نفر دیگر در حال غرق شدن در رودخانه اند و کمک می خواهند. دوباره به رودخانه پرید و به زحمت آن دو نفر را هم نجات داد. اما پش از آن که فرصت تفکر پیدا کند صدای چهار نفر دیگر را که در حال غرق شدن بودند شنید. بالآخره آن مرد آنقدر قربانی نجات داد که خودش خسته شده و از پا افتاد. ولی صدای فریاد کمک از طرف رودخانه قطع نمی شد. کاش  این مرد خیر خواه چند قدمی به طرف بالای رودخانه می رفت و متوجه می شد که دیوانه ای مردم را یکی یکی به آب می اندازد. در این صورت این همه انرژی صرف نمی کرد و به جای رفع معلول به مبارزه با علت می پرداخت و جان افراد بیشتری را نجات می داد.

نوشته شده توسط بهنام شعبانی در ساعت 16:43 | لینک  |